· ذانُم كه دشَت بي صاحبن
· ذانُم مُلك بي واجِهِن
· دُرُن مَزَن ذَهمي نَيَن
· عَبدي گوشيرَي گورگان
· مالوم كَنِد شير نَرا
· راجاني مير كَمبَرا
· شَيهَي مِنيا نِشتگي
· ما سيم وُ مورتي كاچَرا
· شَيهَن بِنِند وُ پا روَا
· شَكسُن حَوالي دادَگن
· پَوجي سَراوان چنَدِدگ
· مادزُكان دست آدكگن
· ما مكران گنجي دران
· گومير سليمانو لرا
· راجاني مير كمبرا
· ماد و ُمني ماد مَكَهِي
· شيران پَهِل كَن مادرَي
· مَن كه روَان داواگري
· بَلكه نَتَران اِبَري
· شيرت پَهِل بَن بَچ مِني
· اَگَ بَندي بتَرَن بَه پَدا
· بيايَند مِني كُلَي گورَا
· تِي كُوشَي حِكايتَان كِشنَد
· پيران كه ورَنا اَبَيان
· سيري گُودان پوُش اَكَنان
· دَستان دو بَرحِني جَنان
· مورد انِگان مُندِريك اَكَنان
· موتكَي بَدَل هالوُ كَنان
· اِنوخ وُ نوخ سيراَكَنان
· اِنوخي سُلَيمان اَگِران
· تا چون تَيي پيدا كَنان
· اَگه بَندي نَتَران بَ پَدا
· مَن به تَيي رودينَگا
· زَهرَي كَرَگ آف دادَگان
· بي موسِمَي پادت آدكَگن
· پاد آدكَگ وُ بَر بيدَگَ
· بَر بيدَگ وُ بَر شانتَكنَد
· گورَك وُ شَنِكا وارتَكند
· دايَه مِني دوستا بيار
· دَستا مَو كيفو اُكودَگ
· سَي سُحر نَگدين دَر كودَگ
· كه اي صَولَنت تَيي اُ گل پَري
· اُگل پَري اُمه پَري
· اُچهاردَهَي ماهَي گورَي
· جِندرا مِني مَتابگِر
· اُز مَن مَگِر تَه كَم تَري
· زيد بَي گلام بورا بيار
· بورا بَر وُ بورا بيار
· چير ساهَي ليمبورَي بدار
· زيني بَند بَر پُشت ون
· كُرش وُطلاح وُ سينَه بنَد
· جارچين وُ توپچينَي طَوار
· هَر كَس بِكَشي اِنتظار
· حونا كَنِد بر من حلال
· هر چِلان و ارتَند جَن طلاك
· زالِش كَنِد ماد وُ گهوار
· در كَپت سُلَيمان بَه زَكار
· گِپتي مُو بورَي اَورَشام
· كُو اَرَوَي اُمَي مُراد
· كُو اَرَوَي اُمَي چراگ
· لاشارياني شب چراگ
· حَدان گريب گوراَكَنَي
· بابُو مِني بابُو مِني
· بِل كَن لَطيفَي گِريَگا
· ساندَي دِلان سُست اَكَنَي
· سستَي دِلان جَنگ اَنبي
· من چوشُن به مِحراب لرا
· چو حاجي به حِجَي گِندَگا
· دُرَي رَسولَي زيارتان
· ديرن جَگيني تاو وُ پيچ
· مُژدان كَنِد راه به سَديچ
· راه بَه سَديچ جيكَندَگِن
· چين گوَر من وُ چوُن گوَر مزار
· تَنك وَ سَديچ بيدَن دُچار
· مانند اِستين كه آتك
· ما چلَدِن آچار هزار
· ما شصتَدِن آ شصت هزار
· اُو چوريان اُو موريان
· دير بَيت مِني راهَي سَرا
· سَر كوندي َالگِد مو دِلا
· حونت هولَك اَبَند بَُه دَفا
· بَس كَن اُ اَحمَك بُ دَفا
· چوري نَيَنت موري نَيَنت
· مير كَمبَرَي و دريا دِلَن
· دريا دل وُ پولاد جگر
· بنت وُ دهانَي واجِهَن
***
· مير كَمبَر وُ مير شَهسَوار
· اِبُرزُو الله ها بچار
· سوتكِد بَلوچاني دوَار
· كَولَن كه بَندان بَهر كَنان
· نيمِش تَيي آفيار و داندُرُش كَنان
· حَكَند كه بَندينَت تَيي
· لَجَند وُ ناموسَند مِني
· حون رَگند هَپُشتَگي
برگردان شعر مير قنبر به فارسي
شعر مير قنبر يك شعر حماسي در زبان بلوچي است داستان از اينجا شروع مي شود تعدادي از زنان و مردان قبيله مير قنبر را به اسارت مي گيرند و مادر مير قنبر كه به شجاعت معروف است(حكايت است زماني كه مادر مير قنبر دختر بوده شبي در يك ميهماني نشسته بوده كه ماري را نزديك به خود مي بيند بدون اين كه جيغ بزند و سر و صدا كند يا بلند شود آهسته سر مار را مي گيرد و آنقدر فشار مي دهد كه مار ميميرد و بدون اينكه كسي متوجه شود وقتي كه مهماني به پايان مي رسد و از خانه بيرون مي رود مار را به گوشه اي پرت مي كند و سليمان (پدر مير قنبر) كه از دور شاهد شجاعت و زرنگي او بود عاشقش مي شود و او را به همسري بر مي گزيند) مي گويد:
· مي دانم كه دشت بي صاحب است
· مي دانم كه ملك بي خواجه و سرپرست است
· صد نفر را به اسارت گرفته اند
· برگرداندن اسرا كاري غير ممكن نيست
· عبدي (يكي از پهلوانان قديمي) از شدت ناراحتي مانند شير مي غرد
· شير شجاع (مير قنبر) را خبر كنيد.
· كه افراد قبيله يا طايفه ات را به اسارت گرفته اند
· و تو اي پادشاه و سرور من (مير قنبر) نشسته اي و خبر نداري
· كه گنجينه و ناموس ما را (طايفه) به اسارت برده اند
· به او بگوئيد اگر آب دستش است به زمين بگذارد و خودش را برسند
· كه من اين خبر را شنيده ام (اسارت افراد طايفه اشان)
· عقل و هوش از سرم پريده است
· دشمنان به حريم ما تجاوز كرده اند
· و مانند دزد ها آمده اند
· و گنج مكران را غارت كرده اند
در اينجا مير قنبر آماده رفتن مي شود به پيش مادرش مي رود و به او مي گويد:
· مادر من مادر عزيز من
· شيرت را حلالم كن
· من كه دارم به جنگ مي روم
· بلكه اين دفعه بر نگردم
مادر مير قنبر در جواب مي گويد:
· شيرم را حلالت مي كنم
· اگر اسيران را آزاد كني
· و خودت حتي اگر زنده بر نكردي
· و اسيران به پيش بيايند
· و حكايت دلاوريهاي و شجاعت تو را بكشند
· اگر پيرم جوان مي شوم
· لباس عروسي ام را به تن مي كنم
· دستهايم را دوباره حنا مي زنم
· انگشترهايم را به انگشت مي كنم
· از نو عروسي مي كنم و زن سليمان مي شوم
· تا يكي مثل تو را بدنيا بياورم
· ولي اگر اسيران بر نگردند
· انگار من تو را بزرگ و پرورش نكرده ام
· مثل اينكه درخت بي ثمر مانند گرگ را آب داده ام
درختي بي ثمر در مناطق جنوبي مي رويد و شيره آن اگر به چشم برسد باعث كوري مي شود
· درختي كه بي فصل يا زمان رويش بوجود مي آيد
· بوجود مي آيد و رشد مي كند
· و گوسفند و بزغاله آن را مي خورند
· در اينجا به سراغ همسرش مي رود و به دايه همسرش مي گويد
· دايه همسرم و مونسم را صدا كن
· دست در جيب كرد
· سه سكه طلا را بيرون آورد
· داد به دست گل پري
· و گفت اين طلاق توست گل پري
( مهريه را قبلاً پرداخت كرده و اين سه سكه را به عنوان سه طلاقه به او مي دهد)
چون در بين بلوچها در طبقات بالا يا خانها رسم بر اين است زني كه شوهرش بميرد يا كشته شود همسرش هر چند كه جوان باشد تا پايان عمرش به شوهرش وفادار مي ماند و شوهر نمي كند و چون مير قنبر علاقه زيادي به همسرش دارد قبل از مردنش زنش را طلاق دهد كه مجبور نشود تا آخر عمر بيوه بماند)
· اي گل پري او ماه رو
· اي كه مانند شب 14 زيبا هستي
· كسي را كه به همسري خود انتخاب مي كني در شجاعت همتاي من باشد
· نبايد از من كمتر باشد بلكه بايد بالاتر از من هم باشد
بعد از همسرش خداحافظي مي كند و خطاب به غلامش مي گويد
· زود باش اي غلام اسب را بياور
· اين اسب خسته را ببر و اسب تازه نفس را بياور
· و آن را زير سايه درخت ليمو ببند
· زين را بر پشت اسب ببند
· و آن را تزئين كن
· سربازان و تفنگ داران را خبر كرد
· و همه آماده شدند و منتظر مير قنبر شدند
· خون خود را بر من حلال كنيد ( چون من شما را به اين جنگ مي برم)
· هر چهل نفر قسم خوردند.
· كه همه اسيران ، ناموس آنها هم هستند براي آزادي آنها همه تلاششان را بكنند.
· در اين موقع سليمان سريع جلوي اسب را گرفت
· يال مانند ابريشم اسب را گرفت
· گفت كه كجا مي روي اي مراد و آرزوي من
· كجا مي روي اي روشنايي چشم من
· كجا مي روي اي روشنايي چشم مردم شهر لاشار
· اگر تو بروي چه كسي مراد گور مي گذارد من به دست غريبه ها تدفين مي شوم
· كمر پدر پير مي شكند
· مير قنبر در جواب پدرش مي گويد:
· پدر من، پدر من گريه نكن
· اشكهاي تو دل مانند كوه مرا سست مي كند.
· و انسان سست دل نمي تواند بجنگد
· علاقه ي من به جنگيدن با محراب لر
· مانند علاقه ي حاجي به حج رفتن
· و يا علاقه ي مسلمان به زيارت رسول
· و بعد از پدرش خداحافظي مي كند و به سوي محراب لر ( كسي كه طايفه مير قنبر را به اسارت گرفته حركت مي كند وقتي نزديك به رودخانه جگين مي رسد به افراد خود مي گويد
· اگر از رودخانه جگين برويم راه طولاني و پيچيده مي شود.
· راه را به طرف كوه سديچ عوض كنيم
· راه سديچ بهتر است
· سپاه مير قنبر از اين طرف كوه سديچ و سپاه محراب از آن طرف
· در نزديك تنگه سديچ به هم مي رسند
· مانند دو توده ابر كه به هم مي رسند
· اگر لشكر مير قنبر 40 نفر بود آنها حدود چهار هزار به نظر مي رسيدند
· و اگر اينها شصت نفر بودند آنها حدود شصت هزار نفر به نظر مي رسيدند
· دو سپاه رو در روي هم قرار مي گيرند و محاب لر براي تمسخر لشكر مير قنبر مي گويد:
· اي جوجه ه ا و اي مورچه ها
· از جلوي راه من دور شويد
· كه زانون ما به سينه اتاق اصابت مي كند.
· و باعث مي شود كه خون بالا بياوريد
مير قنبر عصباني مي شود و در جواب محراب لر مي گويد:
· خفه شو اي احمق و دهانت را ببند
· جوجه و مورچه نيستم
· مير قنبر شجاع و دريا دل هستم
· دلير و شجاع و دريا دل و با دل و جرأت هستم
· سرور و دلاور منطقه لاشار و تمام مناطق اطراف آن هستم
دو سپاه شروع به جنگيدن مي كنند و محراب لر كه خود را در آستانه شكست مي بيند رو به مير قنبر مي كند و مي گويد:
· مير قنبر ، اي پادشاه و اي دلاور
· خدا را در نظر بگير و به ما رحم كن
· همه ي مردان بلوچ را كشتي و زنان را بيوه كردي( همه ي بلوچها را بي خانمان كردي)
· قول مي دهم كه تو را هم بي بهره نكنم (يعني اسيران را با تو قسمت مي كنم)
· نصفشان را به عنوان نديم و كنيز به تو مي دهم
· و نصف ديگر را به عنوان سهم در نزد خود نگه مي دارم
· مير قنبر در جواب مي گويد درست است كه اينها اسيران تو هستند
· ولي غيرت و ناموس من هستند
· خون و رگ و ريشه من هستند و نمي توانم آنها را در بند يا غلامي ببينم.
دوباره دو سپاه جنگ را شروع مي كنند و سپاه محراب شكست مي خورد ولي مير قنبر محراب را نمي كشد و اسيران را آزاد مي كند و در راه برگشت به ديار خود محراب او را از پشت با تير مي زند و مير قنبر جان به جان آفرين تسليم مي كند.