تعلیق دو هفته ای تمامی فعالیت های وبلاگ سیریک

وبلاگ سیریک در نظر دارد جهت بالا بردن سطح کیفی مطالب خود  و جمع بندی لازم در خصوص برنامه های آینده وبلاگ به مدت دو هفته تمامی فعالیت های وبلاگ را تعلیق نماید.

لذا شما خوانندگان عزیز می توانید با ارایه راهکارها  و برنامه های مناسب وبلاگ سیریک را جهت بهبود وضعیت خود یاری فرمائید.

از تاریخ 20/5/1387 لغایت 4/6/1387  هیچ مطلبی در وبلاگ سیریک درج نخواهد شد.

با تشکر

مدیر وبلاگ سیریک

سیریک در هفته ای که گذشت

راه اندازی کافی نت در کتابخانه سیریک

چند وقت پیش خبری را به اطلاع همشهریان عزیز رساندیم که شورای شهر و اداره آموزش و پرورش قرار است دو رایانه را برای راه اندازی کافی نت در مرکز کتابخانه سیریک  به این مرکز اهدا کنند .

خوشبختانه شورای شهر هم همچون اداره آموزش و پرورش به وعده اش عمل کرد و کامپیوتری را که وعده اش را داده بود به این مرکز اهدا کرد تا به زودی شاهد یک کافی نت کوچک در شهر سیریک باشیم .

 

شب های سیریک سینمائی می شود

در گفتگوئی که چندی قبل با رئیس شورای شهر داشتیم .ایشان هم به این نکته اشاره کردند که به زودی در مرکز کتابخانه سیریک و در سالن آمفی تئاتر آن سینمای شهر سیریک راه اندازی خواهد شد اما تنها مشکل پیش رو را سیستم خنک کننده سالن اشاره نمودند . اما خوشبختانه با پیگیری های شورای شهر و همکاری جناب آقای مهندس آباد این مشکل هم برطرف شد و دو دستگاه کولر قرار است به زودی در این سالن نصب شود.

 

اهدای تجهیزات رفاهی به درمانگاه سیریک

با توجه به پیگیری های شورا و همکاری آقای یوسف زره زاده ، توسط خیر محترم جناب اقای فایز سلیمانی ، دو دستگاه کولر گازی و یک دستگاه آب سرد کن به درمانگاه سیریک اهدا شد .

 

امیدواریم شایعه باشد، احتمال تعطیلی دانشگاه پیام نور سیریک برای سال آینده

این هم از آندسته از خبرهائی است که هنوز از سوی هیچکدام از مسئولین دولتی مورد تائید قرار نگرفته است اما خبرهای رسیده حاکی از آن است که اعضای هیات رئیسه دانشگاه پیام نور سیریک نتوانستنه اند مبلغ مطالبه شده  دولتی را جهت ادامه کار این مرکز آموزش عالی در منطقه تامین کنند. و ادامه کار این دانشگاه در هاله ای از ابهام قرار دارد .

 

سید علی میرخلیلی در منطقه بیابان

اما یک خبر ویژه هم از هفته ای که پیش رو داریم و  قاعدتا مهمترین خبرهای هفته آینده وبلاگ  سیریک را که به نتایج این سفر خواهد پرداخت را در بر خواهد گرفت . سفر سید علی میرخلیلی به منطقه است که از قرار معلوم در هفته آینده وارد سیریک خواهند شد.

 

جشن بزرگ درسیریک

بزودی قرار است که جشن زیبا و باشکوهی با همکاری کتابخانه عمومی شهر سیریک و شورای اسلامی شهر همراه با حضور گروه طنز و موسیقی در شهر سیریک برگزار گردد این جشن قبل از ماه مبارک رمضان در سیریک برگزار خواهد شد.

 

چه خبر از وبلاگ سیریک

در هفته ای که گذشت گفتگویی داشتیم با خیر بزرگوار شیخ عبدالجلیل قاسمی  که به زودی این گفتگو در قالب زندگی نامه خیر بزرگ منطقه در وبلاگ درج خواهد شد.

و همچنین این گفتگو ها در هفته آتی هم ادامه خواهد داشت با گفتگو با جناب آقای محمد پور دهیار گروگ در مورد مسایل روستای بزرگ گروگ علی الخصوص مسئله اعتیاد وتلاش های صورت گرفته در این روستا

گفتگوی بعدی ما که در  هفته آتی انجام خواهد شد گفتگو با شیخ اسماعیلی خواهد بود که به بررسی مسائل و مشکلات دینی موجود در منطقه خواهیم پرداخت

اما یک خبر ویژه هم داریم که به زودی آن را به اطلاع همشهریان عزیز خواهیم رساند منتظر باشید

خبر فوری

به زودی در وبلاگ سیریک

          گفتگو با خیر بزرگوار منطقه

                               شیخ عبدالجلیل قاسمی

گفتگوی اختصاصی وبلاگ سیریک با جناب  آقای حسن رستمی

حسن رستمی

متولد سال 1334 در روستای سیریک کهنه ، کودکی را در این روستا و در سال 42 به مرکز بخش و محله کنکی می آید .

 6 سال ابتدائی را در مدرسه مولوی سیریک و دوره دبیرستان را نیز 3 سال آغازینش را در آموزشگاه ابن سینا سیریک و سه سال پایانی را در بندرعباس و آموزشگاه ششم بهمن مشغول به تحصیل بوده است.

سال 56 به همراه آقایان حسین زرهی و علی ترکمانی وارد تربیت معلم بندرعباس شدند پس از پایان این دوره 4 سال در خارج از منطقه تدریس نموده است.

دو سال در بیکاء رودان و دو سال در مدرسه شهید علوی میناب

پس از آن به بیابان برگشت و 10 سال متوالی مدیریت در شهید کشوری و جلال آل احمد را عهده دار شد. یعنی تا سال 1372

پس از آن و در سال های 72 الی 79 را در آموزش و پرورش گذراند.

میگوید: " آنجا مسئول کارگزینی و تعاون و انجمن خیریه بودم "

سالهای 79 تا 83 را هم به دور از آموزش و پرورش و در غیرانتفاعی فرهنگ سیریک به مدیریت گذراندو دو سال آخرش را هم در خارج از سیریک و در دبیرستان شهریار و راهنمائی سلمان فارسی میشی به عنوان مدیر و معاون سپری نمود.

او اکنون بازنشسته فرهنگی و رئیس شورای شهر سیریک است.

عامل ورودش به سیاست را آقای پاسلار بیان می کند هرچند که خود رانه سیاسی میداند و نه سیاستمدار  

از او می خواهیم که بهترین و بدترین خاطره سیاسی اش را برایمان بگوید؟

میگوید خاطرات شیرین بسیار دارم اما بهترین شان شورای دور اول بود که همه همدل بودیم و همرنگ

می گوید خاطرات تلخم هم کم نیستند اما بدترین آنها در آغاز کار شورای دور دوم رخ داد که همدلی و همرنگی رفت و نفاق آمد و دودستگی

او از وبلاگ سیریک هم خواسته ای دارد ، او از ما می خواهد تا تلاش کنیم برای سیریکی متحد و آباد

اکنون وبلاگ سیریک به نمایندگی از شما همشهریان عزیز به گفتگو با رئیس شورای شهر سیریک در مورد عملکرد یکساله شورای شهر سیریک می پردازد امید است که مورد رضایت شما همشهریان عزیز قرار گیرد.

 

 

سوال :  سوالاتمون را  به بررسی  مواردی که در عملکرد شورای شهر اومده آغاز می کنیم ، لطفا در مورد مجهز شدن درمانگاه سیریک به آزمایشگاه توضیح دهید؟

رستمی : خوشبختانه شورای شهر پس از پیگیری های فراوانی که انجام داد توانست آزمایشگاه درمانگاه سیریک را در آذر ماه 86 افتتاح کند و همچنین یکی دیگر از فعالیت هایئی که شورای شهر در طول یک سال اخیر داشته ، پیگیری جهت دولتی نمودن درمانگاه سیریک بود که خوشبختانه مثمر ثمر هم واقع شد و اکنون این داروخانه با نرخ مصوب دولتی آماده ارائه دارو  به همشهریان عزیز می باشد.

 

سوال : سوال بعدی ما در مورد مکاتباتی است که شورای شهر با مقام معظم رهبری داشته و این مورد هم در فهرست عملکرد آورده شده ، میشه این موضوع رو برامون تشریح کنین؟

رستمی: در مورد این هم می تونم این مطلبو خدمتتون عرض کنم که اصل  مکاتبات ما با ریاست محترم جمهور بوده است و رونوشتی از آن به نهاد های مهم حکومتی ارسال شده است که از آن جمله دفتر مقام معظم رهبری می باشد .

 

سوال: در عملکردتون در مورد آمبولانس اهدائی که همچنان در گمرک بندرعباس است و هنوز ترخیص نشده است هم اشاره ای داشتید ، میشه بگین دلیلش چیه این آمبولانس ترخیص نمیشه؟

رستمی: در مورد موانع پیش رو در ترخیص آمبولانس سیریک هیچ مشکل خاصی وجود ندارد. اما چون آمبولانس اهدائی از سوی خیر بزرگوار دو دستگاه بوده است یک دستگاه آمبولانس برای سیریک و یک دستگاه آمبولانس برای انجمن خیریه اهل سنت بندرعباس , که متاسفانه آمبولانس اهدا ئی به آنها با مشکل ترخیص مواجه است و گویا خیری که این دو دستگاه آمبولانس را اهدا نموده است  شرطش این بوده که یا اینکه  هر دو ترخیص شوند و یا هیچکدام

بر همین اساس ما همچنان منتظر هستیم تا اینکه انجمن خیریه بندرعباس بتونه موانع پیش رو را برای ترخیص آمبولانس ها از بین ببرد.

 

سوال: راه اندازی خط کشتیرانی و مسافربری در بندر سیریک ؟!

رستمی : ما در مورد این مسئله هم طرحمون را به استانداری دادیم . و این طرح هم اکنون در حال مطالعه است . و هنوز پاسخی به ما مبنی بر رضایت و یا مخافت مسئولین استان  با اجرای این طرح داده نشده است.

 

سوال : شورای شهر در عملکردش به " پیگیری جهت تجهیز پارک دولت " تشاره می کند . اما متاسفانه در پارک دولت سیریک از هیچگونه تجهیزات و امکانات خبری نیست.

رستمی: منظور ما از تجهیزات همین نصب نور افکن ها و فعالسازی فواره ها بوده که فعلا به علت کمبود آب قادر به فعا لسازی آن نیستیم.

سوال : پس منظورتون پیگیری جهت تعمیر پارک دولت بوده نه تجهیز ؟

رستمی : بله میشه گفت ، تعمیر پارک دولت

 

سوال : در عملکرد سالیانه شورای شهر ؛ به خرید تابلوهای ورودی شهر اشاره شده بود ، انگار قرار نیست این تابلوها از قلب شهر به ورودی شهر انتقال داده بشن

رستمی : حرف شما را قبول دارم که اندکی تاخیر در انتقال این تابلو ها به ورودی شهر وجود داشت اما این قول را من به شما می دهم که این تابلوها به زودی در ورودی شهر زده خواهند شد.

 

سوال : خبرهائی هم هست مبنی بر اینکه شورای شهر زمینی  را در مسیر بلوار ساحلی سیریک اخذ کرده و قرار است پارک ساحلی به مساحت یک هکتار در این مکان احداث شود

رستمی: بله ، خوشبختانه نقشه این پارک ساحلی هم تهیه شده و بودجه ابتدائی آن هم که چیزی حدود یکصد و سی میلیون تومان می باشد تامین شده است ما  اکنون در مرحله اجرای مناقصه هستیم که پس از پایان آن به امید خدا ، ساخت پارک ساحلی سیریک هم آغاز خواهد شد.

سوال : برآورد شما از هزینه پایانی این پروژه چقدر است ؟

طبق برآوردهایی که انجام شده پارک ساحلی سیریک حدود یک میلیارد تومان هزینه در بر خواهد داشت که به پیشرفت کار این بودجه به مرور زمان به حساب شهرداری واریز خواهد شد.

 

سوال: گویا شورای شهر با هیات امنا مسجد صاحب الزمان تعاملاتی داشته که کاری بسیار ارزشمند است اما خیلی از مردم می خوان بدونن که آیا شورا همچین تعاملاتی با علمای اهل سنت هم داشته یا خیر؟

رستمی : شورای شهر تاکنون همکاری با علمای اهل سنت نداشته و اون هم دلیلش بر می گرده به اینکه ما در جلساتی که با این عزیزان داشتیم آنها از ما درخواست هیچگونه همکاری نکردند اما مطمئن باشین اگه در جلساتی که ما با  آنها داریم آنها از ما تقاضای همکاری کنند ما با کمال میل خواهیم پذیرفت و با انها همکاری خواهیم کرد.

 

سوال : در سفر دوم هیئت دولت شورای شهریک سری مصوبات داشته که به ریاست محترم جمهور ارائه کرده است. می خواستم در مورد نتایج اون مردم را مطلع سازید ؟

رستمی: ما در مصوباتی که در جلسات شورای شهر داشتیم و به ریاست محترم جمهور و هیات همراه ارائه دادیم مهمترین نیاز های سیریک  امروز را که شامل بیمارستان یکصد تختخوابه ، احداث مجموعه ورزشی ، احداث فرهنگسرا ، کتابخانه ، سالن تئاترو سینما  به آنها ارائه دادیم.

 

سوال : اول می خواستیم در مورد بیمارستان یکصد تختخوابه توضیح بدین ، فکر نمی کنین برای سیریک امروز بیمارستانی با چنین گنجایش محال است که از ردیف بودجه های دولتی تامین بشه ؟

رستمی : چرا اتفاقا ، اما ما وظیفه داریم که بهترین ها را برای سیریک بخواهیم اما همانطور که شما گفتین این مسئله برای مسئولین غیر قابل قبول بود که برای منطقه ای که جمعیت چندانی هم ندارد بیمارستانی با چنین گنجایش ساخته شود اما ما تلاش مان را در جهت ساخت درمان بستر ادامه دادیم که حداقل ظرفیت سی تختخواب را داشته باشد که خوشبختانه مورد رضایت آقای عابدی ریاست دانشگاه علوم پزشکی قرار گرفت.

 

سوال: اما در مورد احداث مجموعه ورزشی دیگر برای سیریک ؟

رستمی : تلاش هائی در این زمینه هم انجام شده اما اجازه بدین تا زمانی که موضوع قطعیت پیدا کرد آن را به اطلاع شهروندان عزیز خواهیم رساند.

 

سوال: و احداث فرهنگسرا که گویا زمین آن هم اهدا گردیده است

رستمی : خوشبختانه بحث احداث فرهنگسرا سیریک تقریبا قطعی است و محل احداث ان قرار است در مسیر بلوار ساحلی در زمینی به مساحت  دو هزار متر که توسط برادر عزیز آقای عبدالرحمن پژمان اهدا گردیده است ساخته شود .

طبق گفتگوئی که با ریاست محترم فرهنگ و ارشاد استان داشتیم ایشان قول دادند که تا آذر ماه سال جاری کلنگ احداث این فرهنگ سرا را به زمین بزنند.

 

سوال: و کتابخانه که شاید عجیب ترین مورد از موارد پشنهادی شورا به ریاست محترم جمهور باشد چرا مه به نظر می آید شورای باید دنبال مساله ای دیگر می رفت چرا که ما کمبود کتابخانه نداریم ، کمبود کتابخوان داریم؟

رستمی : حق با شماست متاسفانه در منطقه میزان مطالعه بسیار پایین است اما ما هم باید از فرصت ها استفاده کنیم و اینکه ما تعداد کتابخانه را افزایش دهیم هیچ منافاتی با آمار کتابخوانی ندارد.

 

سوال : و سالن تئاتر و سینما که قاعدتا یکی از طرح های عالی و کم هزینه شورای شهر است و مطمئنا مورد استقبال مردمی علی الخصوص جوانان قرار خواهدگرفت.

رستمی: خوشبختانه شورای شهر با رایزنی هائی که انجام داد توانست تا حدودی موانع پیش رو را بردارد اما تنها مساله باقیمانده سیستم خنک کننده آمفی تئاتر می باشد که امیدواریم به زودی حل گردد.

 

سوال: یکی دیگر از موارد عملکرد شورای شهر کاشت نهال در بلوارهای شهری بود که متاسفانه این موضوع را فقط میتوان در برگه عملکرد شورای شهر دید اما در بلوارها خبری از این نهال ها نیست؟

رستمی:این مسئله ارتباط مستقیم با خود شهرداری و بخش خدمات شهری دارد اما تا جائی که بنده مطلعم قرار است تا قبل از مهرماه کاشت این نهال ها که جلو ه ای ویژه به شهر خواهند داد آغاز شوند.

 

سوال: موضوعی که این روزها بسیاری از جامعه روشنفکران و جامعه دینی منطقه را بسیار آزار می دهد بحث اختلافی است که این روزها جامعه دینی سیریک را در برگرفته است و نتیجه آن برگزاری نماز جمات در دو مسجد استو

اما مساله ای که بیشتر جای سوال دارد این است که در حالی که شورای دور اول که ریاست آن را خود شما برعهده داشتید یکی از موارد عملکرد خود را برگزاری نماز جمعه شهر سیریک را در یک محل بیان می کند اما در دور سوم با وجود ریاست شما این مسئله به گونه ای دیگر رقم خورده و شخص شما با حضور در مسجد کنکی گویا به نوعی از این حرکت حمایت می نمائید؟

رستمی : من هم به نوبه خود بابت همچین مسئله ای متاسفم اما باید بپذیریم که پادرمیانی بنده در این میان هیچ سودی نخواهد داشت و تنها راه برون رفت از این معضل احداث مسجد جامع سیریک میباشد تا بار دیگر مردم سیریک را در کنار هم ببینیم

 

سوال: اجاره سالن تربیت بدنی یکی دیگر از مسائلی است که متاسفانه هیچکس پیگیر کاهش آن نیست میخواستم بدونم آیا شورا اقداماتی را در این زمینه انجام داده یا خیر؟

رستمی: شورای شهر پیگیرهائی را در این زمینه انجام داد و حتی درصدد بود تا این مبلغ را به صفر برساند و همشهریان عزیز بتوانند از این مجموعه به راحتی استفاده نمایند .اما متاسفانه پیگیری های ما نتیجه ای در بر نداشت .

 

سوال : بریم سراغ معیار نامگذاری کوچه ها

رستمی: ما سعی کردیم کوچه ها را به گونه ای نامگذاری کنیم که نام آن کوچه رابطه ای با محلی که در ان قرار دارد داشته باشد

سوال: اما فکر نمیکنین در یک بلوار مثل امام حسین ( ع) ، به علت کثرت نام کوچه ها ، و عدم رعایت ترتیب نامگذاری کوچه ها، متاسفانه پیدا کردن نشانی بسیار سخت تر از قبل شده است و بهتر نبود به طور مثال بلواری مثل بلوار امام حسین (ع) نامگذاری کوچه هایش با نام خودش باشد کاری که در تمام شهرها بدین صورت است

رستمی: راستش ما تازه متوجه این موضوع شدیم

 

سوال: خیلی ها بر این باورند که شورای شهر و شهرداری در ارائه خدمات شهری به شهروندان عزیز تبعیض قائل می شوند آیا شما این موضوع را قبول دارین ؟

رستمی: خیر ، شورای شهر به هیچ وجه این موضوع را نمی پذیرد.

 

سوال: اما بحث سرویس حمل و نقل شهرداری برای نمازگزان روز جمعه که متاسفانه در شورای دور اول برای مدت کوتاهی راه اندازی شده بود اما متاسفانه تداوم نداشت. آیا شورای شهر اقداماتی انجام داده یا خیر؟

رستمی: این مسئله هم به علت کمبود مینی بوس است و ما قادر به ارائه خدمات همچون سرویس نماز جمعه برای همشهریان عزیز نیستیم اما سعی می کنیم که از همین اتوبوس استفاده کنیم.

 

سوال: باخبر شدیم که شورای شهر لوح تقدیری را به آقای جعفری به پاس زحماتشان تقدیم کرده است میشه در موردش توضیح بدین ؟

رستمی: شورای شهر لوح تقدیری را به اقای جعفری ریاست مرکز پست سیریک اهدا نموده و آن هم دلیلش تنها این بود که که این مرکز در تمامی روزهای کاری در خدمت همشهریان عزیز بود مسئله ای که سابقا وجود نداشت.

سوال: اما متاسفانه یک سری ایرادات و مشکلات بسیار بزرگ در مرکز پست سیریک وجود دارد آیا فکر به حال آنها هم اندیشیده اید؟

تاکنون که من در خدمت شما هستم هیچ شکایتی از این مرکز  نشده اما در صورتی که شکایتی یا اعتراضی از مراکز  و ادارات موجود در شهر شود ما قاعدتا پیگیری خواهیم کرد .

 

سوال: به نظر خودتون شورای شهر اگر به چند مورد از وعده هایی که به همشریان عزیز داده است عمل کند شورائی موفق خواهد بود؟

به نظر من اگر شورای شهر بتواند تا نیمی از وعده هائی را که به شهروندان عزیز قولش را داده است عملی سازد شورائی موفق خواهد بود.

 

سوال: کلام آخر

رستمی: با تشکر از وبلاگ سیریک که چنین رویکردی را در جهت انعکاس مسائل شهری در پیش گرفته است . و همچنین امیدوارم که روزی فرا برسد که منطقه ای  آباد و همدل داشته باشیم.

 

وبلاگ سیریک هم مراتب سپاس و تشکر خود را از جناب آقای حسن رستمی رئیس شورای شهر سیریک که با وبلاگ سیریک نهایت تعامل و همکاری را داشتند اعلام می دارد.

 

 



 

 

شعر میر قنبر

·       ذانُم كه دشَت بي صاحبن

·       ذانُم مُلك بي واجِهِن

·       دُرُن مَزَن ذَهمي نَيَن

·       عَبدي گوشيرَي گورگان

·       مالوم كَنِد شير نَرا

·       راجاني مير كَمبَرا

·       شَيهَي مِنيا نِشتگي

·       ما سيم وُ مورتي كاچَرا

·       شَيهَن بِنِند وُ پا روَا

·       شَكسُن حَوالي دادَگن

·       پَوجي سَراوان چنَدِدگ

·       مادزُكان دست آدكگن

·       ما مكران گنجي دران

·       گومير سليمانو لرا

·       راجاني مير كمبرا

·       ماد و ُمني ماد مَكَهِي

·       شيران پَهِل كَن مادرَي

·       مَن كه روَان داواگري

·       بَلكه نَتَران اِبَري

·       شيرت پَهِل بَن بَچ مِني

·       اَگَ بَندي بتَرَن بَه پَدا

·       بيايَند مِني كُلَي گورَا

·       تِي كُوشَي حِكايتَان كِشنَد

·       پيران كه ورَنا اَبَيان

·       سيري گُودان پوُش اَكَنان

·       دَستان دو بَرحِني جَنان

·       مورد انِگان مُندِريك اَكَنان

·       موتكَي بَدَل هالوُ كَنان

·       اِنوخ وُ نوخ سيراَكَنان

·       اِنوخي سُلَيمان اَگِران

·       تا چون تَيي پيدا كَنان

·       اَگه بَندي نَتَران بَ پَدا

·       مَن به تَيي رودينَگا

·       زَهرَي كَرَگ آف دادَگان

·       بي موسِمَي پادت آدكَگن

·       پاد آدكَگ وُ بَر بيدَگَ

·       بَر بيدَگ وُ بَر شانتَكنَد

·       گورَك وُ شَنِكا وارتَكند

·       دايَه مِني دوستا بيار

·       دَستا مَو كيفو اُكودَگ

·       سَي سُحر نَگدين دَر كودَگ

·       كه اي صَولَنت تَيي اُ گل پَري

·       اُگل پَري اُمه پَري

·       اُچهاردَهَي ماهَي گورَي

·       جِندرا مِني مَتابگِر

·       اُز مَن مَگِر تَه كَم تَري

·       زيد بَي گلام بورا بيار

·       بورا بَر وُ بورا بيار

·       چير ساهَي ليمبورَي بدار

·       زيني بَند بَر پُشت ون

·       كُرش وُطلاح وُ سينَه بنَد

·       جارچين وُ توپچينَي طَوار

·       هَر كَس بِكَشي اِنتظار

·       حونا كَنِد بر من حلال

·       هر چِلان و ارتَند جَن طلاك

·       زالِش كَنِد ماد وُ گهوار

·       در كَپت سُلَيمان بَه زَكار

·       گِپتي مُو بورَي اَورَشام

·       كُو اَرَوَي اُمَي مُراد

·       كُو اَرَوَي اُمَي چراگ

·       لاشارياني شب چراگ

·       حَدان گريب گوراَكَنَي

·       بابُو مِني بابُو مِني

·       بِل كَن لَطيفَي گِريَگا

·       ساندَي دِلان سُست اَكَنَي

·       سستَي دِلان جَنگ اَنبي

·       من چوشُن به مِحراب لرا

·       چو حاجي به حِجَي گِندَگا

·       دُرَي رَسولَي زيارتان

·       ديرن جَگيني تاو وُ پيچ

·        مُژدان كَنِد راه به سَديچ

·       راه بَه سَديچ جيكَندَگِن

·       چين گوَر من وُ چوُن گوَر مزار

·       تَنك وَ سَديچ بيدَن دُچار

·       مانند اِستين كه آتك

·       ما چلَدِن آچار هزار

·       ما شصتَدِن آ شصت هزار

·       اُو چوريان اُو موريان

·       دير بَيت مِني راهَي سَرا

·       سَر كوندي َالگِد مو دِلا

·       حونت هولَك اَبَند بَُه دَفا

·       بَس كَن اُ اَحمَك بُ دَفا

·       چوري نَيَنت موري نَيَنت

·       مير كَمبَرَي و دريا دِلَن

·       دريا دل وُ پولاد جگر

·       بنت وُ دهانَي واجِهَن

***

·       مير كَمبَر وُ مير شَهسَوار

·       اِبُرزُو الله ها بچار

·       سوتكِد بَلوچاني دوَار

·       كَولَن كه بَندان بَهر كَنان

·       نيمِش تَيي آفيار و داندُرُش كَنان

·       حَكَند كه بَندينَت تَيي

·       لَجَند وُ ناموسَند مِني

·       حون رَگند هَپُشتَگي

برگردان  شعر مير قنبر به فارسي

شعر مير قنبر يك شعر حماسي در زبان بلوچي است داستان از اينجا شروع مي شود تعدادي از زنان و مردان قبيله مير قنبر را به اسارت مي گيرند و مادر مير قنبر كه به شجاعت معروف است(حكايت است زماني كه مادر مير قنبر دختر بوده شبي در يك ميهماني نشسته بوده كه ماري را نزديك به خود مي بيند بدون اين كه جيغ بزند و سر و صدا كند يا بلند شود آهسته سر مار را مي گيرد و آنقدر فشار مي دهد كه مار ميميرد و بدون اينكه كسي متوجه شود وقتي كه مهماني به پايان مي رسد و از خانه بيرون مي رود مار را به گوشه اي پرت مي كند و سليمان (پدر مير قنبر) كه از دور شاهد شجاعت و زرنگي او بود عاشقش مي شود و او را به همسري بر مي گزيند) مي گويد:

·       مي دانم كه دشت  بي صاحب است

·       مي دانم كه ملك بي خواجه و سرپرست است

·       صد نفر را به اسارت گرفته اند

·       برگرداندن اسرا كاري غير ممكن نيست

·  عبدي (يكي از پهلوانان قديمي) از شدت ناراحتي مانند شير مي غرد

·       شير شجاع (مير قنبر) را خبر كنيد.

·       كه افراد قبيله يا طايفه ات را به اسارت گرفته اند

·       و تو اي پادشاه و سرور من (مير قنبر) نشسته اي و خبر نداري

·       كه گنجينه و ناموس ما را (طايفه) به اسارت برده اند

·  به او بگوئيد اگر آب دستش است به زمين بگذارد و خودش را برسند

·       كه من اين خبر را شنيده ام (اسارت افراد طايفه اشان)

·       عقل  و هوش از سرم پريده است

·       دشمنان به حريم ما تجاوز كرده اند

·       و مانند دزد ها آمده اند

·       و گنج مكران را غارت كرده اند

در اينجا مير قنبر آماده رفتن مي شود به پيش مادرش مي رود و به او مي گويد:

·       مادر من مادر عزيز من

·       شيرت را حلالم كن

·        من كه دارم به جنگ مي روم

·       بلكه اين دفعه بر نگردم

مادر مير قنبر در جواب مي گويد:

·       شيرم را حلالت  مي كنم

·       اگر اسيران را آزاد كني

·       و خودت حتي اگر زنده بر نكردي

·       و اسيران به پيش بيايند

·       و حكايت دلاوريهاي و شجاعت تو را بكشند

·       اگر پيرم جوان مي شوم

·       لباس عروسي ام را به تن مي كنم

·       دستهايم را دوباره حنا مي زنم

·       انگشترهايم را به انگشت  مي كنم

·       از نو عروسي مي كنم و زن سليمان مي شوم

·       تا يكي مثل تو را بدنيا بياورم

·       ولي اگر اسيران بر نگردند

·       انگار من تو را بزرگ و پرورش نكرده ام

·       مثل اينكه  درخت بي ثمر مانند گرگ را آب داده ام

درختي بي ثمر در مناطق جنوبي مي رويد و شيره  آن اگر به  چشم برسد باعث كوري مي شود

·       درختي كه بي فصل يا زمان رويش بوجود مي آيد

·       بوجود مي آيد و رشد مي كند

·       و گوسفند و بزغاله  آن را مي خورند

·       در اينجا به سراغ همسرش مي رود و به دايه  همسرش مي گويد

·       دايه همسرم  و مونسم را صدا كن

·       دست در جيب كرد

·       سه سكه طلا را بيرون آورد

·       داد به دست گل پري

·       و گفت اين طلاق توست گل پري

( مهريه را قبلاً پرداخت كرده و اين سه سكه را به عنوان سه طلاقه به او مي دهد)

چون در بين بلوچها در طبقات بالا يا خانها رسم بر اين است زني  كه شوهرش بميرد يا كشته شود همسرش هر چند كه جوان باشد تا پايان عمرش به شوهرش وفادار مي ماند و شوهر نمي كند و چون مير قنبر علاقه زيادي به همسرش دارد قبل از مردنش زنش را طلاق دهد كه مجبور نشود تا آخر عمر بيوه بماند)

·       اي گل پري او ماه رو

·       اي كه مانند شب 14 زيبا هستي

·  كسي را كه به همسري خود انتخاب مي كني در شجاعت همتاي من باشد

·       نبايد از من كمتر باشد بلكه بايد بالاتر از من هم باشد

بعد از همسرش خداحافظي مي كند و خطاب به غلامش مي گويد

·       زود باش اي غلام اسب را بياور

·       اين اسب خسته را ببر و اسب تازه نفس را بياور

·       و آن را زير سايه درخت ليمو ببند

·       زين را بر پشت اسب ببند

·       و آن را تزئين كن

·       سربازان و تفنگ داران را خبر كرد

·       و همه  آماده شدند و منتظر مير قنبر شدند

·  خون  خود را بر من حلال كنيد ( چون من شما را به اين جنگ مي برم)

·        هر چهل نفر قسم خوردند.

·  كه همه اسيران ، ناموس آنها هم هستند براي آزادي آنها همه تلاششان را بكنند.

·       در اين موقع سليمان سريع جلوي اسب را گرفت

·       يال مانند ابريشم  اسب را گرفت

·       گفت  كه كجا مي روي اي مراد و آرزوي من

·       كجا مي روي اي روشنايي چشم من

·       كجا مي روي اي روشنايي چشم مردم شهر لاشار

·  اگر تو بروي چه كسي مراد گور مي گذارد من به دست غريبه ها تدفين مي شوم

·       كمر پدر پير مي شكند

·       مير قنبر در جواب پدرش مي گويد:

·       پدر من، پدر من گريه نكن

·       اشكهاي تو دل مانند كوه مرا سست مي كند.

·       و انسان سست دل نمي تواند بجنگد

·       علاقه ي من به جنگيدن با محراب لر

·       مانند علاقه ي حاجي به حج رفتن

·       و يا علاقه ي مسلمان به زيارت رسول

·  و بعد از پدرش خداحافظي مي كند و به سوي محراب لر ( كسي كه طايفه مير قنبر را به اسارت گرفته حركت مي كند وقتي نزديك به رودخانه جگين مي رسد به افراد خود مي گويد

·       اگر از رودخانه جگين برويم راه طولاني و پيچيده مي شود.

·       راه را به طرف كوه سديچ عوض كنيم

·       راه سديچ بهتر است

·       سپاه مير قنبر از اين طرف كوه سديچ و سپاه محراب از آن طرف

·       در نزديك تنگه سديچ به هم مي رسند

·       مانند دو توده ابر كه به هم مي رسند

·  اگر لشكر مير قنبر 40 نفر بود آنها حدود چهار هزار به نظر مي رسيدند

·  و اگر اينها شصت نفر بودند آنها حدود شصت هزار نفر به نظر مي رسيدند

·  دو سپاه رو در روي هم قرار مي گيرند و محاب لر براي تمسخر لشكر مير قنبر مي گويد:

·       اي جوجه ه ا و اي مورچه ها

·       از جلوي راه من دور شويد

·       كه زانون ما به سينه اتاق اصابت مي كند.

·       و باعث مي شود كه خون  بالا بياوريد

مير قنبر عصباني مي شود و در جواب محراب لر مي گويد:

·       خفه شو اي احمق و دهانت را ببند

·       جوجه و مورچه نيستم

·       مير قنبر شجاع و دريا دل هستم

·       دلير و شجاع و دريا دل و با دل و جرأت هستم

·       سرور و دلاور منطقه لاشار و تمام مناطق اطراف آن هستم

دو سپاه  شروع به جنگيدن مي كنند و محراب لر كه خود را در آستانه شكست مي بيند رو به مير قنبر مي كند و مي گويد:

·       مير قنبر ، اي پادشاه و اي دلاور

·       خدا را در نظر بگير و به ما رحم كن

·  همه ي مردان بلوچ را كشتي و زنان را بيوه كردي( همه ي بلوچها را بي خانمان كردي)

·  قول مي دهم  كه تو را هم بي بهره نكنم (يعني اسيران را با تو قسمت مي كنم)

·       نصفشان را به عنوان نديم و كنيز به تو مي دهم

·       و نصف ديگر را به عنوان سهم در نزد خود نگه مي دارم

·  مير قنبر در جواب مي گويد درست است كه اينها اسيران تو هستند

·       ولي غيرت و ناموس من هستند

·  خون و رگ و ريشه من هستند و نمي توانم آنها را در بند يا غلامي ببينم.

دوباره دو سپاه جنگ را شروع مي كنند و سپاه محراب شكست مي خورد ولي مير قنبر محراب را نمي كشد و اسيران را آزاد مي كند و در راه برگشت به ديار خود محراب او را از پشت با تير مي زند و مير قنبر جان به جان آفرين تسليم مي كند.

در مسابقات قهرمانی جوانان استان رخ داد ؛ پیروزی ساحل شهرداری در مقابل نماینده میناب

در مسابقات قهرمانی جوانان استان که در شهر بندرعباس برگزار می شود تیم ساحل شهرداری نماینده سیریک  توانست در اولین بازی خود  با نتیجه دو  بر یک تیم منتخب میناب را شکست دهد.تا اولین گام خود را برای قهرمانی در این رقابت ها و حضور در مسابقات کشوری محکم بردارد.

گلهای تیم ساحل شهرداری را در این مسابقه مهران نقیبی در نیمه اول و سعید حیدری زاده در نیمه دوم به ثمر رساندند.

لازم به ذکر است که نماینده میناب در بازی گذشته خود که در مقابل نماینده بندرعباس (خواجه عطا ) برگزار شده بود توانسته بود با نتیجه پرگل پنج بر یک نماینده بندرعباس را شکست دهد.

نکته : افتخار آفرینی ورزشکاران سیریکی در مسابقات استانی و کشوری بار دیگر بر اهمیت توجه بر ورزش منطقه را  از سوی مسئولین ودست اندرکاران ورزش  منطقه را  افزایش می دهد چرا که در صورت سرمایه گذاری و مدیریت در امر ورزش قاعدتا نتایجی مطلوب تر  حاصل خواهد شد  و جوانان سیریکی فرصت بهتری را برای نمایش استعدادهای خود در سطح استان و یا کشور خواهند یافت.

وبلاگ سیریک آرزومند است که با توجه به نتایج ارزشمند تیم ساحل شهرداری در طول سالیان اخیر در مسابقات استانی و کشوری و کسب افتخارات گوناگون برای منطقه بیابان ، مسئولین منطقه نگاه ویژه ای به این تیمی مردمی علی الخصوص و ورزش منطقه به طور عام داشته باشند چرا که یکی از راههای برون رفت از مسایل و معضلاتی  همچون اعتیاد تزریق روحیه شاداب و با طراوت در بین جوانان منطقه است و این امر میسر نیست مگر با گسترش و حمایت از ورزش در سطح منطقه

وبلاگ سیریک هم در پایان با آرزوی موفقیت برای تیم ساحل شهرداری از همکاری برادر بزرگوار جناب آقای م. طاهرزاده که خبر فوق را در اختیار وبلاگ سیریک قرار دادند کمال تشکر را دارد.

برگزاري كلا‌سهاي تابستاني در " سيريك"

به گزارش روابط عمومي اداره آموزش و پرورش منطقه بيابان كلا‌سهاي تابستاني سوم متوسطه در حال برگزاري مي باشد.
اين كلا‌سها كه ويژه دانش آموزان پايه سوم نظري به منظور جبران دروس افتاده است كه همه ساله از ابتداي تيرماه تا پايان مرداد ماه در منطقه برگزار مي گردد اين كلا‌سها  به صورت رايگان در دروس رياضيات ، فيزيك ، زبان خارجه ، زيست شناسي،؛ فلسفه و منطق و ادبيات فارسي كه با حضور 216 نفر دانش آموزان پسر و دختر در دو پايگاه دخترانه حضرت زينب( س)  و پسرانه جلا‌ل آل احمد برگزار مي گردد.

بازگشت وبلاگ سیریک به روال قبلی

متاسفانه به علت عدم رعایت اصول اخلاقی از سوی تعدادی از کاربران  وبلاگ سیریک همچون سابق با نظارت بر روی نظرها و حق سانسور نظرات را در وبلاگ قرار خواهد داد.

وبلاگ سیریک مراتب پوزش و تاسف خود را از آن دسته از خوانندگانی را که با رعایت اصول اخلاقی اقدام به انتقاد و ارائه پیشنهاد می نمودند اعلام می نماید و امیدوار است که روزی پیش بیاید شهروندان عزیز با رعایت احترام به حریم خصوصی افراد به ارایه نظرات خود بپردازند.

با تشکر 

مدیر وبلاگ سیریک 

مراسم سوگواری در سیریک

در منطقه سيريك همين كه شخصي چشم از جهان فرو بست بلافاصله هم همه اقوام دور و نزديك و همسايه ها در خانه متوفي جمع مي شوند و مشغول به تهيه مقدمات غسل و كفن و دفن مي شوند غسل ميت و كفن كردن  به وسيله ملا و چند  شخص از نزديكترين اشخاص به متوفي ( كه اگر زن باشد بوسيله زنان و اگر مرد باشد توسط مردان) انجام مي شود بعد از اينكه ميت را در درون  تا بوت گذاشتند ابتدا كسان نزديك و يا كساني كه بر گردن متوفي حق دارند در بلند كردن تابوت شركت مي كنند و ديگران  بايد هر چند قدم سعي كنند حمل تابوت را بر عهده بگيرند. و بعد از آن نوبت خواندن نماز ميت مي رسد كه اگر مسجد در محل زندگي آنها باشد در مسجد و اگر نباشد در قبرستان نماز ميت را بجا مي آورند ( معمولاً رسم  بر اين است كه متوفي را در قبرستاني كه اجداد  او دفن شده اند دفن كنند و زنان نيز در مراسم تدفين شركت نمي كنند)و پس از خاكسپاري مردان به خانه  متوفي باز مي گردند و فاتحه اي مي خوانند و بعد غريبه ها و آشنايان و خويشان دورتر مي روند و اعضاي خانواده و فاميلهاي نزديك و همسايه ها تا هفت شبانه روز به عزا مي نشينند، معمولاً جوانترها به كمك و پذيرايي از كساني كه به تسليت گويي به خانواده متوفي مي آيند مي پردازند و مسن ترها در اتاقهاي ديگر خانه كه قسمت مردانه و زنان جدا است به عنوان صاحب عزا مي نشيند كه در زبان محلي به آن «پرس»گويند. مردان معمولاً دستمالي سفيد رنگ بر سر مي گذارند ( كه نشانه صاحب عزا است) و در زبان محلي به آن «كلوتي» مي گويند زنان نيز لباسهاي تيره مي پوسند و به نوحه گري كه در زبان محلي به آن«مُوغ» مي گويند مي پردازند ( معمولاً در مذهب تسنن زنان براي شوهران وفات يافته خود«عده» مي گيرند بدين صورت كه زن به مدت چهار ماه و ده روز با لباس كاملاً سياه در خانه  خود مي نشينند به طوري كه در طول اين مدت هيچ مرد نامحرمي او را نبيند و صدايش را نشنود و پس از تمام شدن اين مدت زن همراه يكي از مردان محرم  به خود قبل از طلوع آفتاب زماني كه هوا تاريك باشد به دريا مي رود و بدن خود را در دريا مي شويد و لباس سياه را از خود دور مي كند و لباسهاي تيره و گلدار مي پوشد البته اجباري به رفتن به دريا براي عوض كردن لباس نيست چون دريا در همه نقاط وجود ندارد و بعد از تمام شدن عده زن مي تواند از خانه بيرون برود)

پس از گذشت هفت روز مردان دستمال و زنان چادرهاي خود را در خانه متوفي شسته  و به خانه هاي خود باز مي گردند.

بعلت اينكه مردم مرده هاي خود را در خانه خود مي شويند و غسل مي دهند هر شب هنگام غروب خورشيد در قسمتي كه متوفي را در آن جا غسل داده اند شمع روشن كرده و عود مي سوازنند و يك نفر براي مرحوم فاتحه مي خواند و اين كار را به مدت چهل روز به طور مرتب انجام مي دهند.

همچنين در اينجا خانواده متوفي مراسم روز چهاردهم و چهلم و چهار ماه و ده روز و مراسم عيد كه شامل روز سعيد فطر و قربان است را برگزار مي كنند و تمام اطرافيان و خويشان را براي ناهار به خانه خود دعوت مي كنند و براي آن مرحوم ختم مي بخشند.

سیریک در هفته ای که گذشت

خبر اول : انتخاب اسحاق ذاکری به سمت رئیس آموزش در آموزش  و پرورش سیریک

ایشان از نیروهای بومی منطقه از روستای شهید مردان می باشند که از سابقه آموزشی ایشان می توان به مدیریت در دبیرستان علی بن ابی طالب بمانی اشاره کرد.

لازم به ذکر است به احتمال زیاد معاون آموزش و پرورش در هفته آتی اعلام خواهد شد.

 

خبر دوم: قهرمانی ساحل در مسابقات جوانان منطقه بیابان

تیم ساحل شهرداری توانست در دیدار پایانی در مقابل دهیاری شمجو به پیروزی دو بر صفر دست یابد

در مسابقات فوتبال در رده نوجوانان که پیشتر از اینها برگزار شده بود تیم موج کنکی در دیدار پایانی صدف کوهستک را از پیش رو برداشت و توانست به مقام قهرمانی نائل اید.

همچنین مسابقات فوتبال در رده سنی امید به زودی در منطقه آغاز خواهد شد.

 

خبر سوم : تقاضای رئیس شورای شهر از مردم جهت اهدای زمین

رئیس شورای شهر سیریک از مردم تقاضا کرد تا جهت ساخت بیمارستان ، فرودگاه ، فرهنگسرا و .... با شورای شهر همکاری نمایند چرا که بزرگترین مشکل پیش روی شورای شهر جهت جلب نظر مسئولین برای ساخت ارگان ها و سازمان ها در اختیار گذاشتن زمین مورد نیاز آنها می باشد

 

خبر چهارم: احداث نمازخانه برای سالن تربیت بدنی:

خبرهای رسیده حاکی از آن است که در مسابقه فوتبال رده جوانان در دور پایانی که بین دو تیم ساحل شهرداری و دهیاری شمجو برگزار شده بود شخصیت های مهمی حضور داشتند که از آنجمله می توان به عبدالجلیل قاسمی خیر بزرگ منطقه اشاره کرد. گویا ایشان هم وعده ساخت نمازخانه ای را در مرکز مجموعه ورزشی سیریک برای مسئولان این مجموعه داده اند.

 

خبر پنجم : حضور شیخ عبدالجلیل قاسمی در نماز جمعه محله کنکی

آخرین خبر وبلاگ سیریک در طول هفته ای که گذشت. حضور شیخ عبدالجلیل قاسمی در مسجد محله کنکی در نماز جمعه است تا بار دیگر شایعات بر علیه او مبنی بر اینکه عامل اصلی در تفرقه در بین جامعه دینی سیریک گشته است افزایش یابد.

به رنگ نارنجی سیر

به رنگ نارنجی سیر

حسن زرهی

 

دبستان را كه تمام كردیم، بیكار شدیم. تمام شده بود روزی چهار كیلومتر راه رفتن، روزی چهاربار چهار كیلومتر راه رفتن با انبوهی كتاب زیربغل رفتن، برگشتن، باز رفتن و باز ‍برگشتن. و شب پرستاره و شرجی و پشه‌ها كه چتری می‌شدند بین آدم و آسمان، و خاراندن ‍پا، دست، صورت و هرجا كه مجال باشد. و فردا باز روز از نو روزی از نو.

وای از سالی كه آخرش‏ قبول نشوی. مشق نوشتن، یك شب مشق، دو شب، سه شب، چهار شب،پنج‌ ‍ شب، چه می‌دانم هزار شب.

اگر نوبتت می‌شد و دوچرخه كم باد نبود و قول می‌دادی كه زیاد سوار نشوی و دوچرخه را زمین نیندازی، توی ظهر غلغلا، زیر آفتاب، زیر چتر شرجی و وزوز مگسها، زیر باد، صدای ‍با صلابت دریا، و طنین ترانه‌های فایز چه كیفی داشت دوچرخه سواری.

ویراژ، ترمز، كیپ، سرعت و آخر غم تحویل دوچرخه. دلت می‌خواست بگویی نمی‌دهم. همه‌ی ‍ عمر مشق می‌نویسم و دوچرخه را نمی‌دهم، كه می‌دادی. و دست خالی می‌ماندی كه ترفندها ‍به كار بری و باز نوبتت بشود مشق بنویسی.

هنوز یادت بود كلاس‏ اول را كه كدخدا عزیز آمد مدرسه و گفت: بچه‌ها از طرف دولت برای ‍شما یك كتاب و یك حساب آورده‌ام. دو تومن می‌شود. معلم كه خندید، ما حیرت كردیم. و ‍ دیری نپایید كه دانستیم حساب هم كتاب است. و دانستیم كه از مدرسه تا دبی و عمله‌گی ‍و جاشویی و سنگلی )1( و فوقش‏ رانندگی و ناتوری راه درازی نیست. پا كه به شنهای خیس‏ ساحل عمان می‌گذاشتی، ازخاك داغ ده و انبوه نخلهای سر به آسمان دل نمی‌توانستی كندن. ‍خاك به خویشت می‌خواند، و نان به خویشت. و پای به آب می‌گذاشتی و سوار لنج می‌شدی، ‍و ناخدا اگر سهم رئیس‏ پاسگاه را تمام نپرداخته بود، می‌توانستی لنگ را لنگوته

كنی و با ماشوبه بروی و هنگام بازدید مسافرها، زیر علفها قایم بشوی و دم و بازدم را ‍بشماری و صدای وزوز مگس‏ها مثل غرش‏ غول پیكرترین هواپیماها گوشت را بیازارد و چهل ‍ چشمی مواظب سیخ جناب سروان بشوی و نفس‏ را در سینه حبس‏ كنی و مراقب باشی سیخ سینه‌ات ‍را سوراخ نكند. كه سرخی سر سیخ لوات می‌دهد. و لنج كه لنگر می‌كند ناخدا بادی به غبغب ‍ می‌اندازد كه بیا بیرون پسر فلانی و تو علفها را كنار می‌زنی، و خیس‏ و خوشحال بیرون ‍می‌آیی روی عرشه. سوار بر موج. روبروی نخلستانها. درست مثل آدمهای گذرنامه‌دار. مشرق ‍را نگاه می‌كنی و سواد ده را با كمر شكسته‌ی كپرهایش‏. ساختمان گمرگ را می‌بینی كه ‍ دو طبقه است و تازه‌ساز. به رنگ نارنجی سیر، و بادگیرها كه دیگر گردن فراز نمی‌نمایند ‍

و كرگین‌)3( ها كه توسری خورده‌ترند و به شتاب تمام در سواد ده گم می‌شوند. و تو یادت ‍ می‌افتد كه تیر كپر حسین عبدالله اگر شكسته نبود و سقف كرگین شریفه سید اگر چكه نمی‌كرد، اگر فاطی حامله نمی‌شد هنگامی كه دختر بود، ده دل‌انگیزتر می‌شد. اگر تو مجبور نبودی ‍ تن به موج بدهی و می‌دانستی كه ژاندارمها به دختر همسایه نظر ندارند، شاید ده دل‌انگیزتر ‍می‌شد. و بعد گمرك گم می‌شود. ولی تپه‌ها و نخلها هنوز هستند. و شرجی شدید می‌شود. ‍

و سواد ده و ساحل را دریا می‌بلعد. و تو تنها می‌مانی با لنج و دریا و انبوهی جاشو ‍كه »هیله‌ماله«‌)5( می‌خوانند، طناب جمع می‌كنند و اجاق روشن می‌كنند. می‌بینی دعا ‍ می‌كنی كه لنج گازوئیل تمام نكند و گرفتار باد شمال نشوی، و تخته پوسیده‌ها درز باز ‍نكنند و موج تو را و تخته‌ها را، لنج را و جاشوها را نبلعد.اگر این همه نشود، از سلامه كه بگذری سواد آنسوی آبها پیدا می‌شود. كوهها و برخوك سلامه ‍ را كه سان ببینی كم كمك خشكی با آسمان خراشهایش‏ خمیازه می‌كشد، و لنج لنگر می‌اندازد. ‍

حالا رسیده‌ای به جایی كه آبهایش‏ مملو از كشتی و دوبه و قایق است. و بیرق‌های امریكا ‍ و انگلیس‏ و ژاپن روی كشتی‌های بزرگ و پرچم ایران و پاكستان روی لنجها. كشتی‌ها و لنج‌ها مثل ساختمان گمرك و كپرهای ده هستند. اگر شرطه )7( نبیندت سوار عبره می‌شوی و می‌فهمی ‍

ریال بی‌اعتبار است. باید پول آنها را بدهی. آنه؛ و از دیره بروی دبی. و شهر و شرجی ‍و غم غربت به سراغت می‌آیند. عربها بوی ادوكلن امریكایی می‌دهند و تو بوی شیر شتر كناره‌های عمان. به دنبال سایه‌ساری می‌گردی كه دمی بنشینی و بیندیشی؛ نمی‌یابی. از گرما له له ‍می‌زنی. دلت می‌گیرد. كسی صدایت می‌كند. صدای آشنا. از شر شرجی و شهر و غم غربت سبك ‍

می‌شوی. دوست داری صدا، طنین آشناترین صدا تكرار شود. و تو همه‌ی زیر و بمهایش‏ را ‍ببلعی، برمی‌گردی. به گمان برمی‌گردی نه به یقین، و نگاه می‌كنی، می‌بینی. زیرگونی ‍برنج پیشاوری پیش‏ روی تو كسی ایستاده است، تكیده‌تر از تو، نفس‏زنان حالت را می‌پرسد. ‍

دلت می‌خواهد اشتباه كرده باشی. مجالت نمی‌دهد. خوب پسر فلانی تو هم آمدی؟ ولایت خالی ‍از مرد شده بود، خالی‌تر شد. باورت نمی‌شود، كه صابون لوكس‏، عطر هندی، حریر هنگ‌كنگی، ‍ چای گلابی و پارچه‌های رنگارنگ را اینجوری به چنگ بیاورند.

می‌روی ناتوری. نه!

شرطه نه!

رانندگی نمی‌دانی

كولی‌گری. نه!

برمی‌گردی پیش‏ همین آشنا. و می‌خواهی گونی برنج پیشاوری بر دوش‏ بگیری و می‌گوید كارگر ‍زیاد است لازم ندارند اخراج هم می‌كنند. و غبطه می‌خوری به حال هم‌ولایتی‌‌ات به پشت ‍تاول زده‌اش‏. و با خودت می‌گویی كاش‏ پشت من هم تاول زده بود. و فكر می‌كنی تاولهای ‍ پشت هم ولایتی‌ات چه خارش‏ مطبوعی دارند، چشم كه باز می‌كنی شده‌ای سنگل زریبه. )8( ‍

 عباس‏ گفت: من بچه‌هایم را می‌فرستم.

پدر گفت، حالا كه بچه‌های او می‌روند، تو هم برو. اگر فرش‏ زیر پایم را بفروشم نمی‌گذارم ‍

از آنها عقب بیفتی.هفتم و هشتم و نهم را هر جور بود خواندیم. توی ده هم خواندیم.

عباس‏ آنقدر دنبالش‏ ‍ را گرفت كه ده شد صاحب دبیرستان.

حرف دبیرستان كه می‌شد قند توی دلمان آب می‌شد. دختر و پسر روی یك میز، توی یك كلاس‏، ‍روی یك تخته سیاه،  توی یك دفتر حضور و غیاب بنشینند. درس‏ بخوانند. بنویسند و حتی ‍ بخندند. ای خدا چه احساس‏ آرامشی می‌كردیم، وقتی شبها بالای بام خانه كاه‌گلی روی تشك ‍

كهنه ابریمان دراز می‌كشیدیم و با خنكای خوب شرجی همخوابه می‌شدیم. به دلباختگیمان به دخترهای دبیرستان می‌اندیشیدیم. دستهایمان را زیر سر می‌گذاشتیم و به آسمان سراسر

ستاره نگاه می‌كردیم؛ به زمین سیمانی والیبال، به تور والیبال كه واقعی بود نه طناب. ‍ به توپ والیبال كه نه پاره بود و نه پلاستیكی . به دبیر ورزش‏ كه چابك بود و ابله بود ‍و همه چیز ما را مسخره می‌كرد.

نامه كه می‌نوشتیم، می‌نوشتیم بازگشت بندرعباس‏، میناب جنوب، بخش‏ بیابان، دبیرستان سیریك، دانش‏آموز سال و فكر می‌كردیم این مهمترین عنوانی است كه یك انسان می‌تواند ‍ داشته باشد.

صبحانه را نان خالی نمی‌خوردیم. و شلوارهایمان را شبها زیر تشك ابری كهنه‌مان می‌گذاشتیم كه اتو بشوند. و به جای دمپایی كه پینه پایمان را نشان می‌داد و بدریختمان می‌كرد، ‍

كفش‏ می‌پوشیدیم. كفشهای پدرانمان را؛ كفشهای بزرگ انگلیسی را. كفشهایی را كه پدرانمان ‍ از انگلیسی‌ها در آبادان یا شیخ‌نشینها گرفته بودند و هرگز نپوشیده بودند. با پنبه ‍ و یا كهنه مشكل بزرگ بودن كفشها حل می‌شد. و اصلا مهم نبود كه دبیر ورزش‏  باخنده بگوید، ‍

چرا كفشهای پدرت را پوشیده‌ای؟

و متوجه نشود كه شلوار و كفشها مال پدرمان نیست بلكه مال ارباب پدرمان بوده است.

***

گفتند باید 15 نفر بشوید تا دبیرستان باز شود، شدیم. دبیرستان باز شد. معلم عربی می‌رفت ‍شهر معنی درسها را می‌گرفت تا برایمان دیكته كند و فكر می‌كرد مثل عربها حرف می‌زند. ‍

 معلم انگلیسی آدم بدبختی بود ساعت درس‏ او بچه‌ها كلاس‏ را گل‌آلود می‌كردند و او عصبانی می‌شد و می‌گفت، خیلی دلم می‌خواست شماها آدم بشوید و درس‏ نمی‌داد. یكبار خرما را ‍ توی آب چلانده بود و فكر می‌كرد شیره درست كرده است. ناهار كه دعوتمان كرد، پلو با ‍شیره گذاشت جلومان. بچه‌ها زدند زیر خنده وقتی آمد بنشیند، خشتك زیر شلواریش‏ پاره ‍بود. بچه‌ها خجالت كشیدند. گفت من هم بچه‌ روستام، و حكم انتقالش‏ را درآورد برایمان ‍ خواند.

***

دبیرستان خانه متروك كدخدا بود، كه رئیس‏ فرهنگ دستور داده بود، دیوارهایش‏ را سفید ‍ كنند. اتاق‌ها مربع مستطیل بودند و هر اتاق شش‏ دریچه و طاقچه داشت. تخته سیاه ما را ‍ به طاقچه‌ی ضلع جنوبی كلاس‏ نصب كرده بودند.

احمد می‌رفت توی طاقچه پشت تخته و هرچیز معلم زبان انگلیسی می‌نوشت پاك می‌كرد. و او ‍ فكر می‌كرد مدرسه جن دارد، فكر می‌كرد همه ساختمانهای متروكه قدیمی جن دارند. یك بار ‍ بچه‌ها صدای گربه درآورده بودند و كمری گفته بود، جن به هر شكلی می‌تواند دربیاید. ‍ حتی مادربزرگش‏ جن را دیده است كه به صورت توله‌سگی درآمده است و استخوانی به دهان ‍ داشته است و از در حیاط خانه بیرون می‌رفته است. دیگر كمری به كلاس‏ ما نیامد و كتاب ‍زبان انگلیسی نوترین كتابمان شد. ثلث سوم نمره عربی را برای زبانمان گذاشتند و قبول ‍شدیم.

سال كه تمام شد احساس‏ بی‌پناهی عمیقی كردیم. دلمان می‌خواست برویم توی كلاس‏ بنشینیم ‍و حتی جبر بخوانیم، یا انگلیسی، دخترهای دبیرستان را دید بزنیم، و سر عاشق شدن آنها ‍سرهایمان را بشكنیم:

_ معصومه مال منه.

_ نه اول من گفتم.

_ نه خیر مال خودمه.

_ یادت نیست مداد داد بهم

_ دید گدایی كمكت كرد.

_ دلش‏ می‌خواست مدادش‏ دستم باشه!

_ گفتم مال منه.

_ غلط كردی!

سنگ و سیلی و مشت و معصومه كه می‌فهمید می‌خندید و ما كه می‌شنیدم روی همدیگر را می‌بوسیدم و بدین گونه معصوم‌ترین عشق آدمی تمام می‌شد.

تابستان بود كه فهمیدیم معصومه به گروهبانی شوی كرده است و آذر و عصمت دیگر به ده ما ‍ نمی‌آیند. و من و محمد كه همدیگر را نگاه می‌كردیم، سرخ می‌شدیم. طولانی‌ترین تابستان ‍ گذشت و شهریور شد. با اینكه كسی تجدید نشده بود، چون معلم‌ها نمی‌خواستند شهریور بیایند ‍ ده، ما رفتیم دبیرستان. گونی در توالت را گاوها خورده بودند. تور والیبال نبود و بزها ‍ توی كلاس‏ها استراحت می‌كردند. خیلی دلمان گرفت. برگشتیم خانه.

من به یاد عكس‏ یادگاری افتادم كه یكی از معلمها از ما گرفته بود و كله تراشیده مرشد ‍از همه‌ی ما بزرگتر بود. اصلا فكر می‌كردی مركز عكس‏ كله‌ی مرشد است. عكاس‏ اشتباها ‍ عكس‏ بچه‌های یك خانواده را به مرشد داده بودند. و مرشد پشت عكس‏ نوشته بود: اینها ‍فرزندان مرشد هستند. مادرشان مرده است.

تقدیم به دوست عزیزم . . .  و دیگر همه‌ی ما فرزندان مرشد را می‌شناختیم و می‌دانستیم ‍ مادرشان مرده است.

از اوایل مهر معلمها كم كم می‌آمدند، سر می‌زدند و دوباره برمی‌گشتند شهر. ما مرتب ‍ مدرسه می‌رفتیم و به فراش‏ كمك می‌كردیم تا كلاسها زودتر تمیز شوند و بزها به كلاسها ‍ نیایند و  گاوها گونی در مستراح را نخورند. آبان كه شد ما رسما شدیم كلاس‏ هشتم. و ‍ كتاب كلاس‏ هشتم خریدیم.  كفش‏ و شلوار پارسالمان را پوشیدیم و آمدیم كلاس‏. معلم عربی ‍ بود و این بار از روی دفتر تمیزی درسها را برایمان دیكته می‌كرد و دیگر همه هفته مجبور ‍نبود برود شهر. و خدای نكرده آخر سال متوجه بشود كه درس‏ هفتم و هشتم جابجا شده است. ‍

ولی معلم زبان انگلیسی كمری نبود سروان ژاندارمری با جیب ژاندارمری و لباس‏ ستاره‌دار ‍ نظامی می‌آمد زبان درسمان می‌داد. مثل خارجی‌ها درس‏ می‌داد. و ستاره‌هایش‏ بین ما ‍و او، و بین او و معلم‌های دیگر فاصله می‌انداختند. لباسش‏ رنگ لباس‏ ژاندارمهایی بود ‍ كه مردم كناره‌ها، اگر در موقع حمل سیگار و چای می‌دیدندشان لنگشان را خیس‏ می‌كردند. ‍ سروان كه ستاره‌هایش‏ تنها ستاره‌هایی بودند كه ما را به یاد ستاره‌های آسمان می‌انداختند، بداخلاق بود.  اوایل بچه‌ها جرأت نمی‌كردند اذیتش‏ كنند محمد می‌گفت: عاشق كفش‏ و لباس‏ ‍ و ستاره‌های سروان است.

علی می‌گفت: معلم انگلیسی بهتر از افسر ژاندارمری است. و پدرش‏ می‌گفت: علی خیلی خر ‍ است. یك بار یكی از بچه‌ها صدای كامیون درآورد. و جناب سروان كتاب انگلیسی را انداخت ‍ و رفت كه بفهمد كامیون از كدام طرف می‌آید. ماشینش‏  روشن نشد. ما هلش‏ دادیم. و كلاس‏، ‍ بدترین كلاس‏ تعطیل شد. و رفتیم توی صف مستراح ایستادیم. و نوبت نفر آخر كه شد رفتیم ‍توپ والیبال بگیریم، ندادند و اولی اول بار را كه تازه از معلم ورزشمان یاد گرفته بودیم ‍بازی كردیم. شلوار احمد پاره شد. شورت نداشت. همه خندیدیم، و احمد دیگر هیچ وقت اولی ‍اول بار بازی نكرد. روز بعد كه آمد كلاس‏، عصبانی بود. ستاره‌های روی دوشش‏ از درخشش‏ ‍ افتاده بودند. با افسوس‏ گفت. ژاندارمها گفته‌اند كامیون قاچاقچیها بوده است و او دیر ‍ جنبیده است. و به رئیس‏ پاسگاه دستور داده است همه‌ی ساحل را زیرنظر داشته باشد.

بازبچه‌ها صدای كامیونی را كه در گل مانده باشد درآورده بودند و جناب سروان باز رفته ‍ بود و بچه‌ها آنقدر صدای كامیون درآوردند كه جناب سروان ترجیح داد مرز دریایی را پاسداری كند، تا كتاب زبان  انگلیسی. و كتاب زبان ما باز ماند رو  دستمان. قرار شد خودمان بخوانیمش‏، كه نخواندیمش‏ و آخر سال هر دو كتاب كلاسهای هفتم و هشتم را امتحان دادیم. و تازه فهمیدیم ‍ كه اگر تا كلاس‏ نهم نمی‌خواندیم می‌بایست در كلاس‏ نهم سه كتاب انگلیسی بخوانیم.

***

باز تعطیلات طاقت‌فرسای تابستان، خیلی كه هنر می‌كردی، می‌رفتی دریا شنا. و تشنه و ‍ گشنه و خسته برمی‌گشتی خانه.

اگر می‌خواستی بخوابی شرجی و پشه‌ها نمی‌گذاشتند. عرق می‌كردی، جوری كه همه‌ی تنت خیس‏ ‍ عرق می‌شد. بوی پارچه‌ی نمور می‌دادی. و دلت نمی‌خواست به دخترهای دبیرستان فكر كنی. ‍

به معلم زبان و ستاره‌هایش‏. به معلم عربی و بی‌سوادیش‏. به معلم جبر و خشمش‏. به معلم ادبیات و مهربانی‌هایش‏ و شعرهایی كه می‌خواند و اصلا مثل شعر نبودند. مثل حرف زدن ‍ بودند و می‌گفت اینها بیشتر از شعرهای سعدی و حافظ به درد دوره‌ی ما می‌خورند و ما ‍ باور نمی‌كردیم. هر چند آن قدر باسواد بودیم كه به اندرزهای پدرانمان گوش‏ نمی‌دادیم ‍ و غیر از كتابهای دبیرستان داستانهای پلیسی و »مبدأ و معاد« و »ورقه و گلشا« و امیراسلان ‍ و فایز و حسین كرد را هم می‌خواندیم.

و حتی كتابهای گنده خارجی‌ها را هم می‌خواندیم و می‌دانستیم كه اسپارتاكوس‏ با اینكه رنگ چهره‌اش‏ مثل ما بوده است و مثل ما زحمت می‌كشیده است، ولی از دست اربابها عصبانی ‍ شده و همه جا را شلوغ كرده است. و همین‌ها كافی بود كه از مرز معلومات پدران و حتی ‍ پدربزرگها و مادربزرگهایمان عبور كنیم و بشویم عالم ده.

در یك جلسه‌ی قرآن خوانی متوجه مغلطه‌كاری ملای ده در ترجمه شده بودیم و ملا هم از ‍ ما حساب می‌برد.

خیزران به دست نمی‌گرفتیم و از واق واق سگهای گرسنه‌ی دهات اطراف نمی‌ترسیدیم. با ژاندارمها به زبان خودشان بی‌هیچگونه هراس‏ آشكاری حرف می‌زدیم و از دیدن جیب ژاندارمها وحشت ‍ كه نمی‌كردیم هیچ، باورمان نمی‌شد كه بعضی‌ها با دیدن سروان ستاره بدوش‏ كه به ما انگلیسی ‍ درس‏ می‌داد، خودشان را خیس‏ كنند، و به تته پته بیفتند. درست یادم است كارتن كمپوت ‍ خارجی را كه از روی دوشم گذاشتم زمین، زن جناب سروان جلوم سبز شد. سلام كردم و گفتم ‍ پدرم گفته قابل نداره. مال جناب سروانه. گفت:  مرسی عزیزم، آب خنك نمی‌خوری؟ من با ‍اینكه از شنیدن نام خنكی احساس‏ خاصی می‌كردم، گفتم نه خیر متشكرم آقا. و بعدها فهمیدم ‍

چرا زن جناب سروان خندیده بود.

***

یك تابستان دیگر هم گذشت و ما شدیم سیكل اول. و حالا می‌توانستیم در پستهای مهم دولتی ‍استخدام بشویم. می‌توانستیم حتی ژاندارم بشویم. پدرم می‌گفت چه فایده. اگر می‌رفتی ‍ ابوظبی حالا كلی پول داشتی. و می‌توانستی زن بگیری. زبان عربی هم یاد می‌گرفتی. من ‍

فكر می‌كردم زبان عربی به دردم نمی‌خورد. فوقش‏ اگر معلم بشوم معنی درسها را از شهر ‍ برای بچه‌ها می‌آورم و دیكته می‌كنم. زن را هم همین‌جوری می‌شد گرفت ولی پول كلان را ‍ خیلی دوست می‌داشتم.

معلممان می‌گفت: زن  و مرد مساوی هستند. و وقتی مادرانمان زیر ضربات خیزران پدرانمان ‍ خونین و مالین می‌شدند ما می‌فهمیدیم كه آنان حرف حسابی حالیشان نیست.

پدرم می‌گفت: من از این درس‏ خواندن تو چشمم آب نمی‌خوره. معلممان می‌گفت، علم بهتر ‍ از ثروت است و پدرم می‌گفت نه نیست، می‌گفت تو كویت تاجری را می‌شناخته كه ده مهندس‏ ‍ نوكرش‏ بودن.

كلاس‏ نهم را كه خواندیم می‌توانستیم روی قوطی‌های تن ژاپنی را به راحتی بخوانیم و ‍ حتی می‌توانستیم بنویسم »جاپان«، و به پدرهامان می‌گفتیم »جاپان« درست است و می‌گفتیم ‍

انگلیسی‌ها به لیوان می‌گویند »گلاس« مثل مردم ده ما. و پدرم می‌گفت انگلیسی‌ها آدمهای مودب  و مهربانی هستند. معلم ادبیاتمان می‌گفت: چپاول‌گرند.

پدرم می‌گفت: كارگرهای شركت نفت شیشه‌های آفیس‏های انگلیسی‌ها را می‌شكسته‌اند و بعضی ‍ كارمندها تعظیم‌شان می‌كرده‌اند. كارگرها می‌گفته‌اند، بیگانه‌اند، چپاولگرند باید ‍ بیرون بروند. كارمندها می‌گفته‌اند، اینها _ كارگرها _ از خارجی‌ها دستور می‌گیرند. ‍

 پدرم می‌گفت، یكبار انگلیسی‌ها كارگری را كه می‌گفته‌اند سردسته شلوغیها بوده است در یك گودال بزرگ چال كرده بودند و پدرم بدش‏  آمده بود و پرسیده بود چرا؟

تابستان آن سالی كه كارنامه كلاس‏ نهم را گرفتم، دلم می‌خواست من هم مثل كارگرهای شركت ‍ نفت، یك دسته گل، به رنگ نارنجی سیر روی مزار كارگری كه زنده چال شده بودم بگذارم. ‍

  

مشخصات فنی بندرگاه چند منظوره شهر سیریک

احداث موج شکن ها:

- موج شکن اصلی به طول 1430 متر

- موج شکن فرعی به طول 890 متر

- میزان مصالح سنگی مورد نیاز 440.000 متر مکعب

- سطح حوضچه : 34 هکتار

 

احداث اسکله:

- طول اسکله تجاری :64 متر

- طول اسکله صیادی : 50 متر

- طول اسکله قایق ها : 190 متر

- ساختار اسکله : شمع و عرشه

- تراز لایروبی در پای اسکله : 3/5- متر نسبت به C.D

 

 

لایروبی :

- حجم لایروبی: 500.000 متر مکعب

- تراز حوضچه بعد از لایروبی : 7/3- متر نسبت به C.D

- سطح استحصال پشت دایک :4/15 هکتار

 

وبلاگ سیریک در پایان از همکاری صمیمانه بخشدار محترم جناب آقای ابراهیمی و همچنین جناب آقای زرهی جهت در اختیار قرار دادن اطلاعات فوق الذکر کمال تشکر را دارد.